داستان کوتاه

تاریخ: 10/02/1393 ساعت: 11:33 بازدید: 48 نویسنده: عنایت

 گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین.


این زن تمام کارهایش را با

"بسم الله"

آغاز می کرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و

سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.


روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد زن آن را گرفت و با

گفتن " بسم الله الرحمن الرحیم"

در پارچه ای پیچید و با " بسم الله " آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد،

شوهرش مخفیانه آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده

کند و "بسم الله" را بی ارزش جلوه دهد.


وی بعد از این کار به مغازه خود رفت.

در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل

فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.


زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود

درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت

و با گفتن "بسم الله" در مکان اول خود گذاشت.

شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد.

زن مومنه فورا با گفتن "بسم الله" از جای برخاست و کیسه زر را آورد شوهرش خیلی

تعجب کرد و سجده شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.



موضوعات:پندآموز ,
رمز-بسم-الله... رمز-بسم-الله... رمز-بسم-الله... رمز-بسم-الله... رمز-بسم-الله... امتیاز : 53 دیدگاه(0)

تاریخ: 10/02/1393 ساعت: 11:29 بازدید: 42 نویسنده: عنایت

با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهد.

شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.

از زن اصرار و از شوهر انکار.

در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می پذیرد، به شرط ها و شروط ها.

زن مشتاقانه انتظار می کشد شرح شروط را.

تمام 1364 سکه بهار آزادی مهریه آت را می باید ببخشی .

زن با کمال میل می پذیرد.

در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می گوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .

زن می پذیرد.

چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی و به خاطر آن حاضر


شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی .

زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟

مرد با آرامی گفت :آری .

زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ

نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ،

تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.

مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.

زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت. وقتی به مقصد رسید

کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .

خط همسر سابقش بود.نوشته بود: فکر می کردم احمق باشی ولی نه اینقدر.

نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده

کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.


برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره همسر جدیدش بود.

تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.

پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.

صدا، صدای همسر سابقش بود که می گفت : باور نکردی؟، گفتم فکر

نمی کردم اینقدر احمق باشی . این روزها میتوان با 1 میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شر زنان با مهریه های سنگینشان نجات یابند!



موضوعات:طنز ,
داستان-طلاق-برنامه-ریزی-شده-!!!!!!!!! داستان-طلاق-برنامه-ریزی-شده-!!!!!!!!! داستان-طلاق-برنامه-ریزی-شده-!!!!!!!!! داستان-طلاق-برنامه-ریزی-شده-!!!!!!!!! داستان-طلاق-برنامه-ریزی-شده-!!!!!!!!! امتیاز : 62 دیدگاه(0)

تاریخ: 10/02/1393 ساعت: 11:16 بازدید: 34 نویسنده: عنایت

تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت :

آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه,

من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا,

این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید.

قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا,

اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم,

گفتم این امانتی مال شماس, گفت حامد پسرم تویی؟

گفتم نه مادر, دیدم دوباره گفت حامد تویی مادر؟

دلم نیومد این سری بگم نه , گفتم آره, پیرزنه داد زد میدونستم منو تنها نمی ذاری,

شروع کرد با ذوق به صدا کردن پرستار که دیدی پسر من نامهربون نیست؟

پرستاره تا اومد گفت شما پسرشون هستید؟

تا گفتم آره دستمو گرفت, گفت ۴ ماه هزینه ی نگهداری مادرتون عقب افتاده ,

باید تسویه کنید

حالا از من هی غلط کردم واینکه من پسرش نیستم ولی دیگه باور نمی کردن

آخر چک و نوشتم دادم دستش,

ولی ته دلم راضی بود که باز این پیر زن و خوشحال کردم ,

هر چند که پسرش خیلی … بود.

اومدم از پیرزنه خدافظی کنم تا منو دید گفت دستت درد نکنه ,

رفتی بیرون به پسرم حامد بگو پرداخت شد ,

بیا تو مادر!!



موضوعات:طنز ,
مخارج-آسايشگاه مخارج-آسايشگاه مخارج-آسايشگاه مخارج-آسايشگاه مخارج-آسايشگاه امتیاز : 71 دیدگاه(0)

تاریخ: 15/11/1392 ساعت: 13:52 بازدید: 225 نویسنده: عنایت

کودکي 10 ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جدا بسازد استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند! در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد !



موضوعات:پندآموز ,
فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن امتیاز : 187 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 15/11/1392 ساعت: 13:41 بازدید: 159 نویسنده: عنایت

روزي دو دوست در بياباني راه مي رفتند . ناگهان بر سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و کار به مشاجره کشيد .يکي از آنها از سر خشم سيلي محکمي توي گوش ديگري زد .



موضوعات:داستان کوتاه ,
دوستي دوستي دوستي دوستي دوستي امتیاز : 171 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 01/08/1392 ساعت: 12:04 بازدید: 387 نویسنده: عنایت

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .



موضوعات:طنز ,
حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب امتیاز : 307 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 01/08/1392 ساعت: 12:02 بازدید: 306 نویسنده: عنایت

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.



موضوعات:طنز ,
هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن امتیاز : 296 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 01/08/1392 ساعت: 11:40 بازدید: 276 نویسنده: عنایت

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...



موضوعات:طنز ,
تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه امتیاز : 296 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 01/08/1392 ساعت: 11:36 بازدید: 172 نویسنده: عنایت
مردی وارد بار شده و یک لیوان آبجوی گرانقیمت سفارش میدهد
 
 
خانم بغل دستی:
 
 
اوه چه تفاهمی! اتفاقا من هم از همین آبجو سفارش دادم
 
 
مرد: من دارم جشن میگیرم
 
 
زن: من هم همینطور
 
 
مرد : چه تفاهمی...شما برای چی جشن میگیرید؟
 
 
زن: من و شوهرم 4 ساله که بچه میخوایم ، امروز فهمیدم که حامله ام..
 
 
مرد: چه تفاهمی.. مرغهای من 4 ساله تخم نمیزارن ,امروز همگی تخم گذاشتن
 
 
زن:اوه شما چه کردید که اینطور شد ؟
 
 
مرد:از یه خروس دیگه استفاده کردم
 
 
زن(با لبخند): چه تفاهمی!


موضوعات:طنز ,
چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! امتیاز : 330 دیدگاه(0)

تاریخ: 01/08/1392 ساعت: 11:34 بازدید: 173 نویسنده: عنایت

یکی از دوستان تعریف می کرد :
 "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم. یه بچه ء 5 6  ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!
بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یک کم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. یه ربع نگذشته بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.
این بار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم... راننده گفت: برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!
خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.
خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم: ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟
گفت بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام .
ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!
منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم!
یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...!
بعد منو صدا کرد جلو گفت: این چی بود دادی به خورد من؟
گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین!
خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!



موضوعات:داستان کوتاه ,
دركم-كن دركم-كن دركم-كن دركم-كن دركم-كن امتیاز : 355 دیدگاه(0)

تاریخ: 17/06/1392 ساعت: 14:09 بازدید: 137 نویسنده: عنایت

روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکتهای متفاوتی تعلق داشتند به یک

کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند.

اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود. آرزو داشت که او را به این مأموریت

نمی فرستادند. فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظرش رسید که فرصت

گرانبهایی را به شرکت او می دهند. وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی

شدند، درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای

شرکت خود فرستادند. فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود، در

تلگرافش نوشت: سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد هیچ

کس کفش نمی پوشد.

اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت:

سفر عالی بود فرصت مناسب بازاری نامحدود است اینجا هیچ کس کفش

نمی پوشد.



موضوعات:پندآموز ,
نگرش نگرش نگرش نگرش نگرش امتیاز : 370 دیدگاه(0)

تاریخ: 17/06/1392 ساعت: 14:03 بازدید: 316 نویسنده: عنایت

یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک ...

وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟



موضوعات:داستان کوتاه ,
سوتي سوتي سوتي سوتي سوتي امتیاز : 325 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 17/06/1392 ساعت: 14:01 بازدید: 233 نویسنده: عنایت

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

 



موضوعات:پندآموز ,
هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي امتیاز : 331 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: 17/06/1392 ساعت: 13:58 بازدید: 137 نویسنده: عنایت

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم امتیاز : 275 دیدگاه(0)

تاریخ: 05/06/1392 ساعت: 20:22 بازدید: 150 نویسنده: عنایت


گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ امتیاز : 337 دیدگاه(0)

تاریخ: 26/03/1392 ساعت: 13:58 بازدید: 188 نویسنده: عنایت

    روزي ازبيل گيتس پرسيدن؟
    آيافردي ثروتمندترازخودت ميشناسي
    در جواب گفت بله فقط يک نفر. پرسيدن کي؟

    در جواب گفت سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم و تازه انديشه ي طراحي مايکروسافت و تو ذهنم پي ريزي مي کردم،در فرودگاهي درنيويورک قبل از پرواز چشمم به اين نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد،دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم ديدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که ديدم يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه من و ديد گفت اين روزنامه مال خودت بخشيدمش به خودت بردار براي خودت.
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت براي خودت بخشيدمش براي خودت.
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توي همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به يه مجله خورد دست کردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت اين مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پيش يه روزنامه بهم بخشيدي.هرکسي مياداينجا دچار اين مسئله ميشه بهش ميبخشي؟!
    پسره گفت آره من دلم ميخواد ببخشم از سود خودمه که ميبخشم
    به قدري اين جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدايا اين برمبناي چه احساسي اينا رو ميگه.
    زماني که به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد و پيدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
    گروهي تشکيل دادم بعد از ?? سال گفتم که بريد و اوني که در فلان فرودگاه روزنامه ميفروخت و پيدا کنيد.يک ماه و نيم مطالعه کردند و متوجه شدند يک فرد سياه پوسته که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
    ازش پرسيدم من و ميشناسي. گفت بله، جناب عالي آقاي بيلگيتس معروفيد که دنيا ميشناسدتون.
    سالها پيش زماني که تو پسر بچه بودي و روزنامه ميفروختي من يه همچين صحنه اي از تو ديدم
    گفت که طبيعيه. اين حس و حال خودم بود
    گفتم ميدوني چه کارت دارم، ميخوام اون محبتي که به من کردي و جبران کنم
    گفت که چطوري؟
    گفتم هر چيزي که بخواي بهت ميدم
    (خود بيلگيتس ميگه خود اين جوونه مرتب ميخنديد وقتي با من صحبت ميکرد)
    پسره سياه پوست گفت هر چي بخوام بهم ميدي؟
    گفتم هرچي که بخواي
    گفت هر چي بخوام؟
    گفتم آره هر چي که بخواي بهت ميدم
    من به ?? کشور افريقايي وام دادم به اندازه تمام اونا به تو ميبخشم
    گفت آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني
    پرسيدم واسه چي نميتونم جبران کنم؟
    پسره سياه پوست گفت که :فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو
    بخشيدم ولي تو تو اوج داشتنت ميخواي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نميکنه
    بيل گيتس ميگه همواره احساس ميکنم ثروتمند تر از من کسي نيست جز اين جوان ??
    ساله مسلمان سياه پوست



موضوعات:پندآموز ,
داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي امتیاز : 394 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/03/1392 ساعت: 13:39 بازدید: 172 نویسنده: عنایت

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !



موضوعات:پندآموز ,
فقر فقر فقر فقر فقر امتیاز : 457 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/03/1392 ساعت: 13:26 بازدید: 208 نویسنده: عنایت

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!



موضوعات:حکایت عاشقانه ,
حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن امتیاز : 448 دیدگاه(0)

تاریخ: 22/03/1392 ساعت: 13:12 بازدید: 201 نویسنده: عنایت

 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...



موضوعات:داستان کوتاه ,
هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن امتیاز : 455 دیدگاه(0)

تاریخ: 07/02/1392 ساعت: 20:05 بازدید: 202 نویسنده: عنایت

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...



موضوعات:طنز ,
برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس امتیاز : 404 دیدگاه(0)

تاریخ: 07/02/1392 ساعت: 19:57 بازدید: 188 نویسنده: عنایت

یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی



موضوعات:پندآموز ,
ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه امتیاز : 447 دیدگاه(0)

تاریخ: 11/12/1391 ساعت: 20:11 بازدید: 363 نویسنده: عنایت

در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مردى بود كه هميشه توكل به خدا مى كرد و غالبا براى تجارت از شام به مدينه مى آمد، يك روز دزدى ، راه بر اين مرد تاجر گرفت و شمشيرش را به قصد كشتن وى بركشيد.
تاجر گفت : اى دزد! اگر مقصود تو مال من است حاضرم مالم را در اختيار تو بگذارم ولى مرا نكش . دزد گفت : تو را بايد بكشم ، اگر اين كار را نكنم ، اسرار مرا فاش خواهى كرد.
تاجر كه فهميد كه كشته خواهد شد، به دزد گفت : پس به من مهلت بده تا دو ركعت نماز بخوانم ، دزد قبول كرد، تاجر مشغول نماز شد و دست به سوى آسمان بلند نمود، عرض كرد: خدايا از پيغمبر تو شنيدم كه فرمود: هر كس ‍ به خدا توكل كند و نام تو را ذكر كند در امان و سلامت خواهد ماند.
بنابر اين در اين صحرا يار و ياورى جز تو ندارم و به كرم تو اميدوارم چون اين كلمات را بر زبان جارى ساخت و خود را به درياى توكل انداخت ، ناگهان شخصى با عمامه سبز در حالى كه سوار بر اسبى سفيد بود ظاهر گشت ، دزد، تاجر را رها كرد و به سوى آن سوار رفت آن شخص با يك ضربه شمشير، دزد را به دو نيم كرد و او را از بين برد، سپس با كمال خوشروئى به نزد تاجر آمد و گفت :
اى كسى كه به خدا توكل كردى ! دشمن تو را كشتم و خداى متعال تو را از شر او راحت كرد.
تاجر گفت : تو چه كسى هستى كه مرا در اين بيابان يارى نمودى ؟
گفت : من توكل و اخلاص تو هستم كه حق تعالى مرا به صورت ملكى آفريده ، در آسمان بودم كه جبرئيل به من گفت : صاحب خود را درياب و دشمن او را هلاك نما، براى همين من فورا براى تو به زمين آمدم ، در اين موقع تاجر به سجده افتاد و شكر الهى را بجا آورد آن سوار غايب شد و تاجر به مدينه آمد واقعه را با جناب رسول الله عرض نمود، حضرت فرمودند: آرى توكل اين چنين است ، توكل ، انسان را به اوج سعادت مى رساند و درجه متوكل به اندازه انبيا و اوليا و شهداست و نتيجه توكل ، هماى رستگارى و تقرب به خداست .



موضوعات:پندآموز ,
هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند امتیاز : 569 دیدگاه(0)

تاریخ: 11/12/1391 ساعت: 20:06 بازدید: 328 نویسنده: عنایت

مراسم حج فرا رسيده بود، امام صادق (عليه السلام) در مكه بودند، و مسلمانان از مقام علمى آن حضرت بهره مند مى شدند، عده بسيارى در مسجد الحرام به محضرش آمده و احكام الهى و مسائل حج و تفسير آيات قرآن را از آن حضرت : مى آموخنتد.
چند نفر از ماديون كه منكر خدا بودند، مانند: ابن ابى العو جاء، ابن طالوت ، ابن اءعمى ، ابن مقفع با چند تن ديگر به مسجد الحرام آمدند و جلسه خصوصى داشتند، اين گروه به ((ابن ابى العوجاء)) گفتند: آيا مى توانى با غلط اندازى ، اين مرد ((اشاره به امام صادق (عليه السلام) را كه در آنجا نشسته محكوم كنى ؟ و با طرح سوال پيچده اى كارى كنى كه از پاسخ به آن درمانده گردد و نزد آنانكه در حضورش هستند، سرافكنده و رسوا شود زيرا تو خود مى بينى كه مردم دلباخته او شده اند، و او به عنوان علامه زمان ، معروف گشته است .
ابن ابى العوجاء گفت : آرى پيشنهاد شما را مى پذيرم ، همان وقت برخواست و مردم را شكافت و به پيشنهاد و به پيش رفت و جلو امام صادق (عليه السلام) نشست و سوال خود را پس از كسب اجازه ، چنين مطرح كرد:
تا كى اين خرمنگاه ((اشاره به كعبه)) را با پاى خود مى كوبيد، و به اين سنگ پناه مى بريد، و اين خانه اى را كه از آجر و كلوخ بالا رفته مى پرستيد و مانند شترى كه رم كند، كنار آن جست و خيز مى كنيد، هر كس در اين باره بينديشد مى فهمد كه در اين كار شما، حكيمانه نيست ، فلسفه اين كار را برايم بيان كن ، چرا كه تو و پدرت اساس و پايه اين اين برنامه هستيد؟!
امام صادق (عليه السلام) پس از بياناتى فرمودند: ((اين كعبه ، خانه اى است كه خداوند بندگانش را براى پرستش خود، به اين خانه دعوت كرده است تا با آمدن به اينجا، آنها را در مقدار اطاعتشان بيازمايد، از اين رو آنان را به تجليل از اين مكان مقدس فرا خوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته و اين مكان مقدس فراخوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته است و اين خانه مركزى براى كسب خشنودى خدا، و راهى است كه انسانها را به سر منزل مقصود مى رساند. خداوند دو هزار سال قبل از گستردن زمين ((و بيرون آمدن آن از آب)) آن را آفريده ، پس سزاوارترين كسى كه بايد از اوامر او پيروى كرد، و از محرمات او دورى جست ، آن خدايى است كه ارواح و صورتها را آفريد.
ابن ابى العوجاء گفت : شما از شخصى كه غايب و ناديده است ((يعنى خدا)) سخن به ميان آورى و او را تكيه گاه سخن خود قرار دادى ((و اين كار براى قانع كردن طرف ، كافى نيست)).
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: خدا هرگز غايب نيست ، همه چيز از آثار اوست و شاهد بر او مى باشد و او از رگ گردن به انسان نزديكتر است .
امام صادق (عليه السلام) آنچنان نشانه هاى خداشناسى را براى او تشريح كردند، كه حيران و مبهوت شد.
آنگاه امام (عليه السلام) فرمودند: همان خدا توسط پيغمبرش ، كعبه را قبله گاه مسلمانان ساخته ، و پرستشگاه يكتا پرستان قرار داده است .
پاسخهاى امام ، آنچنان ابن ابى العوجاء را حيران و ساكت كرد كه نزد ياران خود آمد و گفت : من به شما گفتم ، فرشى برايم بگسترانيد كه زير دست من باشد ولى شما مرا به اخگرى سوزان افكنديد.
يعنى من از شما خواستم كه مرا با كسى به مناظره واداريد كه مقهور من گردد ولى شما مرا در چنبره چنين دانشمندى قرار داديد كه مقهور او شدم .
ابن ابى العوجاء گفت : آيا چنين حرفى به من زنيد، همانا او ((امام صادق (عليه السلام)) فرزند آن كسى است ((پيامبر)) كه سر اين مردم ((اشاره به حاجيان)) را به ((عنوان يكى از دستورهاى حج)) تراشيده است .



موضوعات:پندآموز ,
خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست امتیاز : 605 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/12/1391 ساعت: 18:23 بازدید: 252 نویسنده: عنایت

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!



موضوعات:داستان کوتاه ,
سمعک سمعک سمعک سمعک سمعک امتیاز : 578 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/12/1391 ساعت: 18:21 بازدید: 296 نویسنده: عنایت

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.



موضوعات:پندآموز ,
تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون امتیاز : 604 دیدگاه(0)

تاریخ: 02/12/1391 ساعت: 17:34 بازدید: 324 نویسنده: عنایت

روزي روزگاري،طاووس و لاک پشتي بودن که دوستاي خوبي براي هم بودن.طاووس نزديک درخت کنار رودي که لاک پشت زندگي مي کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اينکه طاووس نزديک رودخانه آبي مي خورد ، براي سرگرم کردن دوستش مي رقصيد. از بدشانسی يک روز ، يک شکارچي پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگين، از شکارچي اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظي کنه.شکارچي خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پيش لاک پشت برد. لاک پشت از اين که ميديد دوستش اسير شده خيلي ناراحت شد.اون از شکارچي خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هديه اي باارزش رها کنه. شکارچي قبول کرد.بعد، لاک پشت داخل آب شيرجه زد و بعد از لحظه اي با مرواريدي زيبا بيرون اومد. شکارچي که از ديدن اين کار لاک پشت متحير شده بود فوري اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهي بعد از اين ماجرا، مرد حريص برگشت و به لاک پشت گفت که براي آزادي پرنده ، چيز کمي گرفته و تهديد کرد که دوباره طاووس رو اسير ميکنه مگه اينکه مرواريد ديگه اي شبيه مرواريد قبلي بگيره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصيحت کرده بود براي آزاد بودن ، به جنگل دوردستي بره ،خيلي از دست مرد حريص، عصباني شد.لاک پشت گفت:بسيار خوب، اگه اصرار داري مرواريد ديگه اي شبيه قبلي داشته باشي، مرواريد رو به من بده تا عين اونو برات پيدا کنم. شکارچي به خاطر طمعش ،مرواريد رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحاليکه با شنا کردن از مرد دور مي شد گفت: من نادان نيستم که يکي بگيرم و دوتا پس بدم. بعد بدون اينکه حتي يه مرواريد به شکارچي بده، در آب ناپديد شد.

__________________



موضوعات:پندآموز ,
طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت امتیاز : 643 دیدگاه(0)

تاریخ: 29/11/1391 ساعت: 19:36 بازدید: 320 نویسنده: عنایت

گويند در بصره آتش سوزى شد و خانه ها سوخت ، تنها يك خانه در وسط بصره سالم ماند.
ابو موسى اشعرى در آن زمان حاكم بصره بود، او را از اين حادثه بزرگ با خبر كردند.
ابو موسى صاحب خانه را خواست و به او گفت : چرا خانه ات نسوخت ؟
گفت : من خداوند را قسم داده ام كه آن را نسوزاند!
ابو موسى گفت : من از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه در امت من قومى هستند كه اگر خدا را قسم بدهند به خواسته خود مى رسند.

گفته اند در بصره آتش سوزى شد، شخصى به نام ((ابو عبده)) در بين آتشها رفت و آمد مى كرد.
امير بصيره به او گفت : آتش تو را نمى سوزاند؟
گفت : من خدا را قسم داده ام كه آتش مرا نسوزاند.
امير گفت : پس برو آتش را خاموش كن .
او به ميان آتش رفت و توانست آن را مهار كند



موضوعات:داستان کوتاه ,
دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره امتیاز : 567 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/11/1391 ساعت: 14:37 بازدید: 309 نویسنده: عنایت

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : طلسم خاکستری

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : فاطمه اشکو

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۲٫۱۸ مگا بایت

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۲۴۷

خلاصه کتاب :


از زبان نویسنده:

تا حالا شده باکسی برخورد داشته باشین که مغروره و حاضر به پذیرفتن هیچ عشقی نیست؟…
حالا همون انسان ممکنه با دیدن یه نفرغرورش کم کم و به ندرت شروع به نزول کنه…!
خوب این داستان در همین مورده …
این داستان از زبون شخصیت اول داستان که از قضا دخترم هست گفته شده،اسمش الساست .. تو یک خوانواده ی ۵ نفری با دو داداش و بابای فوق العاده سخت گیری زندگی میکنه…کارشناسی ارشد قبول میشه و وارد دانشگاه با  روحیه ی جدید میشه…وارد شدنش با وارد شدن یه شخصیت هم تراز خودش از لحاظ اخلاقی نه مالی روبه رو میشه که…..


رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا قالب کتاب : PDF

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا با تشکر از فاطمه اشکو عزیز بابت نوشتن این داستان زیبا .


 



موضوعات:حکایت عاشقانه ,
رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری امتیاز : 585 دیدگاه(0)

تاریخ: 27/11/1391 ساعت: 11:10 بازدید: 292 نویسنده: عنایت

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد



موضوعات:طنز ,
شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- امتیاز : 581 دیدگاه(0)

تاریخ: 20/11/1391 ساعت: 19:27 بازدید: 356 نویسنده: عنایت

حاتم اصم كه يكى از زهاد عصر خويش بود، مردى بود فقير و عائله دار كه به سختى زندگيش را اداره مى كرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زيارت خانه خدا به ميان آمد شوق زيارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت كرد، زن و بچه هايش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بيان كرد و گفت : اگر شما با من موافقت كنيد كه به زيارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم كرد.
زنش گفت :
تو با اين حال فقر و تنگدستى و اين عائله زياد كجا مى خواهى بروى ؟ زيارت بيت الله بر كسى واجب است ، كه غنى و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصديق كردند، جز يك دختر كودك كه شيرين زبانى كرده و گفت : چه مى شود اگر شما به پدرم اجازه دهيد؟ بگذاريد هر كجا مى خواهد برود، روزى دهنده ما خدا است ، خداى متعال قدرت دارد، روزى را به وسيله ديگرى به ما برساند.
از گفتار اين دخترك همه متذكر شده ، و او را تصديق كردند و اجازه دادند كه پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم كرد وبا كاروان حج حركت نمود، از آن طرف همسايگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند كه چرا با اين فقر و تهى دستى گذاشتيد كه پدرتان به سفر برود، چند ماه اين مسافرت طول خواهد كشيد شما از كجا مخارج زندگى را تاءمين مى كنيد؟
همه بچه ها گناه را بار گردن دختر كوچك كردند و او را ملامت نمودند كه اگر تو سخن نگفته بودى و زبانت را كنترل مى كردى ما اجازه نمى داديم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشكهايش جارى گرديد سر به سوى آسمان بلند كرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اينان به فضل و كرم تو عادت كرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضايع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مكن در حاليكه آنها متحير نشسته بودند و فكر مى كردند از كجا قوتى بدست آورند.
اتفاقا حاكم شهر از شكار بر مى گشت ، تشنگى بر او غلبه كرده ، جمعى از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بياورند، آنها در خانه را كوبيدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسيد چه كار داريد، گفتند: امير درب منزل ايستاده مقدارى از شما آب مى خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه كرده گفت :
پروردگارا! ديشب گرسنه به سر برديم و امروز امير به ما محتاج شده و از ما آب مى طلبد.
زن ظرفى را پر از آب كرده نزد امير آورد و از سفالين بودن ظرف غذر خواهى نمود.
امير از همراهان پرسيد: اينجا منزل كيست ؟
گفتند: منزل حاتم اصم ، يكى از زهاد اين شهر است ، شنيده ايم او به مسافرت بيت الله رفته و خانوده اش به سختى زندگى مى كنند.
امير گفت : ما به اينها زحمت داديم و از آنها آب خواستيم ، از مروت و مردانگى دور است كه امثال ما به اين مردم مستمند و ضعيف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
امير اين بگفت و كمربند زرين خود را باز نموده به داخل منزل افكند و به همراهانش گفت : كسى كه مرا دوست دارد، كمربند خود را به داخل منزل بيندازد، همه همراهان كمربندهاى زرين را باز كرده و به داخل منزل افكندند، موقعى كه خواستند برگردند، امير گفت :
دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزير من قيمت كمربندها را براى شما مى آورد و آنها با مى برد، خداحافظى كرده و رفتند چند لحظه اى طول نكشيد كه وزير برگشت و پول كمربندها را آورد و آنها با تحويل گرفت ، چون دخترك اين جريان را مشاهده كرد به گريه افتاد از او پرسيدند، چرا گريه مى كنى ؟ بايد خوشحال باشى ، زيرا خداى متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
گريه ام براى آن كه ما ديشب گرسنه سر بر بالش گذارديم ، و مخلوقى بسوى ما يك نظر انداخت ، ما را بى نياز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان بسوى ما نظر افكند آنى ما را وا نخواهد گذارد، بعد براى پدرش دعا كرد، پروردگار! همچنانكه به ما نظر مرحمت فرمودى و كار ما را اصلاح كردى نظرى بسوى پدر ما كن و كار او را اصلاح فرما.



موضوعات:پندآموز ,
حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم امتیاز : 648 دیدگاه(0)

آخرین مطالب

چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393
سه شنبه 15 بهمن 1392
سه شنبه 15 بهمن 1392

مطالب محبوب

شنبه 26 فروردین 1391
شنبه 24 تیر 1391
دوشنبه 01 اسفند 1390
یکشنبه 09 مهر 1391
شنبه 19 آذر 1390

صفحات مطالب

1|2|3|4|