داستان کوتاه

داستان کوتاه

داستان کوتاه
داستان کوتاه
داستان کوتاه
 

منوی اصلی

موضوعات

آرشیو مطالب

نویسندگان

خبرنامه

لینکستان

شارژ از همه نوعش

اوقات شرعی


آب و هوا

جملات زیبا

این طرف بازار

معرفی فروتل مجموعه طرح های آماده فتوشاپ2011 پکیج پرتابل گردیا + فلش مموری 4گیگابایتی + یک پک رایگان و قرعه کشی طرح توجیهی انواع شکلات و شیرة خرما+ ویرایش جدید سال 90-91+ تماس تلفنی ازشرکت مجموعه طنزهای حمیدرضا ماهی صفت پکیج پرتابل گردیا + فلش مموری 4گیگابایتی + یک پک رایگان و قرعه کشی سونی اریکسون اسمبلی نوکیا اسمبلی نمایشگاه دائمی فروتل

اس ام اس رایگان

اخبار دانشگاهي

دانستنی ها

  داستان کوتاه  

مجموعه ای از داستان های کوتاه عاشقانه ، طنز و ...

آخرین مطالب انجمن
عنوان بازديد توسط
فروشگاه

عضو شوید ، جاودان بمانید

کودکي 10 ساله که دست چپش در يک حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يک استاد سپرده شد .

پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جدا بسازد استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند! در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي کودک کار کرد و در عرض اين شش ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد !


ادامه مطلب
موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:110 | امتياز به پست: فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن فقط-يك-فن نتيجه: 68 امتياز توسط 23 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 15/11/1392 ساعت 13:52 | نظرات(0)

روزي دو دوست در بياباني راه مي رفتند . ناگهان بر سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و کار به مشاجره کشيد .يکي از آنها از سر خشم سيلي محکمي توي گوش ديگري زد .


ادامه مطلب
موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:87 | امتياز به پست: دوستي دوستي دوستي دوستي دوستي نتيجه: 60 امتياز توسط 20 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 15/11/1392 ساعت 13:41 | نظرات(0)

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﺠﻮﯾﯽ ﻭﺍﺳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﻠﻒ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ .


ادامه مطلب
موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:312 | امتياز به پست: حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب حاضرجواب نتيجه: 226 امتياز توسط 75 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 01/08/1392 ساعت 12:04 | نظرات(0)

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.


ادامه مطلب
موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:234 | امتياز به پست: هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن هيزم-شكن نتيجه: 211 امتياز توسط 71 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 01/08/1392 ساعت 12:02 | نظرات(0)

یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...


ادامه مطلب
موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:194 | امتياز به پست: تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه تراكت-پخش-كن-خوش-سليقه نتيجه: 195 امتياز توسط 68 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 01/08/1392 ساعت 11:40 | نظرات(0)
مردی وارد بار شده و یک لیوان آبجوی گرانقیمت سفارش میدهد
 
 
خانم بغل دستی:
 
 
اوه چه تفاهمی! اتفاقا من هم از همین آبجو سفارش دادم
 
 
مرد: من دارم جشن میگیرم
 
 
زن: من هم همینطور
 
 
مرد : چه تفاهمی...شما برای چی جشن میگیرید؟
 
 
زن: من و شوهرم 4 ساله که بچه میخوایم ، امروز فهمیدم که حامله ام..
 
 
مرد: چه تفاهمی.. مرغهای من 4 ساله تخم نمیزارن ,امروز همگی تخم گذاشتن
 
 
زن:اوه شما چه کردید که اینطور شد ؟
 
 
مرد:از یه خروس دیگه استفاده کردم
 
 
زن(با لبخند): چه تفاهمی!


موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:119 | امتياز به پست: چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! چه-تفاهمي!! نتيجه: 205 امتياز توسط 70 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 01/08/1392 ساعت 11:36 | نظرات(0)

یکی از دوستان تعریف می کرد :
 "با اتوبوس از یه شهر دیگه داشتم میومدم. یه بچه ء 5 6  ساله رو صندلی جلویی بغل مامانش یه شکلات کاکایویی رو هی میگرف طرف من هی میکشید طرف خودش. منم کرمم گرفت ایندفعه که بچه شکلاتو آورد یه گاز بزرگ زدم!
بچه یکم عصبانی شد ولی مامان باباش بهش یه شکلات دیگه دادن.خیلی احساس شعف میکردم که همچین شیطنتی کردم .یک کم که گذشت دیدم تو شکمم داره یه اتفاقایی میوفته. رفتم به راننده گفتم آقا نگه دار من برم دستشویی. خلاصه حل شد. یه ربع نگذشته بود باز همون اتفاق افتاد.دوباره رفتم...سومین بار دیگه مسافرا چپ چپ نیگا میکردن.
این بار خیلی خودمو نگه داشم دیدم نه انگار نمیشه رفتم... راننده گفت: برو بشین ببینیم توام مارو مسخره کردی...رفتم نشستم سر جام از مامان بچه پرسیدم ببخشید این شکلاته چی بود؟گفت این بچه دچار یبوسته، ما روی شکلاتا مسهل میمالیم میدیم بچه میخوره!!!
خلاصه خیلی تو مخمصه گیر کرده بودم.
خیلی به ذهنم فشار آوردم بالاخره به خانومه گفتم: ببخشید بازم ازین شکلاتا دارین؟
گفت بله و یکی داد..رفتم پیش راننده گفتم باید اینو بخورین. الا و بلا که امکان نداره دستمو رد کنین. خلاصه یه گاز خوردو من خوشحال اومدم سر جام .
ده دقیقه طول نکشید راننده ماشینو نگه داشت!!!
منم پیاده شدم و خوشحال از نبوغی که به خرج دادم!
یه ربع بعد باز ماشینو نگه داشت...!
بعد منو صدا کرد جلو گفت: این چی بود دادی به خورد من؟
گفتم آقا دستم به دامنت منم همین مشکلو داشتم! کار همین شکلاته بود!شما درکم نمیکردین!
خلاصه راننده هر یه ربع نگه میداشت منو صدا میکرد میگفت هی جوون! بیا بریم!



موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:133 | امتياز به پست: دركم-كن دركم-كن دركم-كن دركم-كن دركم-كن نتيجه: 222 امتياز توسط 74 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 01/08/1392 ساعت 11:34 | نظرات(0)

روزی روزگاری دو فروشنده کفش که به شرکتهای متفاوتی تعلق داشتند به یک

کشور آفریقایی فرستاده شدند تا بازار کفش را در آن سرزمین بررسی کنند.

اولین فروشنده از این ماموریت خود متنفر بود. آرزو داشت که او را به این مأموریت

نمی فرستادند. فروشنده دوم عاشق این مأموریت بود و به نظرش رسید که فرصت

گرانبهایی را به شرکت او می دهند. وقتی این دو فروشنده وارد کشور آفریقایی

شدند، درباره بازار محلی برای کفش مطالعه کردند و هر کدام تلگرافی برای

شرکت خود فرستادند. فروشنده اول که دوست نداشت به این سفر برود، در

تلگرافش نوشت: سفر بی فایده ای بود هیچ بازاری در این کشور وجود ندارد هیچ

کس کفش نمی پوشد.

اما فروشنده دوم که این سفر را فرصت ایده الی ارزیابی کرده بود نوشت:

سفر عالی بود فرصت مناسب بازاری نامحدود است اینجا هیچ کس کفش

نمی پوشد.



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:99 | امتياز به پست: نگرش نگرش نگرش نگرش نگرش نتيجه: 256 امتياز توسط 83 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 17/06/1392 ساعت 14:09 | نظرات(0)

یه خانومی واسه تولد شوهرش پیشنهاد داد که برن یه رستوران خیلی شیک ...

وقتی رسیدن به رستوران , دربون رستوران گفت: سلام بهروز جان ... حالت چطوره ؟؟؟

زنه یه کم غافلگیر شد و به شوهره گفت : بهروز , تو قبلا اینجا بودی ؟؟


ادامه مطلب
موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:249 | امتياز به پست: سوتي سوتي سوتي سوتي سوتي نتيجه: 188 امتياز توسط 63 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 17/06/1392 ساعت 14:03 | نظرات(0)

مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد. بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت:...

 


ادامه مطلب
موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:185 | امتياز به پست: هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي هديه-فارغ-التحصيلي نتيجه: 237 امتياز توسط 77 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 17/06/1392 ساعت 14:01 | نظرات(0)

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

  ۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!


منبع: | بازديد از پست:114 | امتياز به پست: ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم ما-چقدر-زودباوريم نتيجه: 190 امتياز توسط 64 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 17/06/1392 ساعت 13:58 | نظرات(0)



منبع: | بازديد از پست:122 | امتياز به پست: گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ گوشه-چشمات-رو-بکش-چی-میبینی؟ نتيجه: 203 امتياز توسط 67 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 05/06/1392 ساعت 20:22 | نظرات(0)

    روزي ازبيل گيتس پرسيدن؟
    آيافردي ثروتمندترازخودت ميشناسي
    در جواب گفت بله فقط يک نفر. پرسيدن کي؟

    در جواب گفت سالها پيش زماني که از اداره اخراج شدم و تازه انديشه ي طراحي مايکروسافت و تو ذهنم پي ريزي مي کردم،در فرودگاهي درنيويورک قبل از پرواز چشمم به اين نشريه ها و روزنامه ها افتاد. از تيتر يک روزنامه خيلي خوشم اومد،دست کردم توي جيبم که روزنامه رو بخرم ديدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که ديدم يک پسر بچه سياه پوست روزنامه فروش وقتي اين نگاه پر توجه من و ديد گفت اين روزنامه مال خودت بخشيدمش به خودت بردار براي خودت.
    گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت براي خودت بخشيدمش براي خودت.
    سه ماه بعد بر حسب تصادف توي همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به يه مجله خورد دست کردم تو جيبم باز ديدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت اين مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پيش يه روزنامه بهم بخشيدي.هرکسي مياداينجا دچار اين مسئله ميشه بهش ميبخشي؟!
    پسره گفت آره من دلم ميخواد ببخشم از سود خودمه که ميبخشم
    به قدري اين جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدايا اين برمبناي چه احساسي اينا رو ميگه.
    زماني که به اوج قدرت رسيدم تصميم گرفتم اين فرد و پيدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
    گروهي تشکيل دادم بعد از ?? سال گفتم که بريد و اوني که در فلان فرودگاه روزنامه ميفروخت و پيدا کنيد.يک ماه و نيم مطالعه کردند و متوجه شدند يک فرد سياه پوسته که الان دربان يک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
    ازش پرسيدم من و ميشناسي. گفت بله، جناب عالي آقاي بيلگيتس معروفيد که دنيا ميشناسدتون.
    سالها پيش زماني که تو پسر بچه بودي و روزنامه ميفروختي من يه همچين صحنه اي از تو ديدم
    گفت که طبيعيه. اين حس و حال خودم بود
    گفتم ميدوني چه کارت دارم، ميخوام اون محبتي که به من کردي و جبران کنم
    گفت که چطوري؟
    گفتم هر چيزي که بخواي بهت ميدم
    (خود بيلگيتس ميگه خود اين جوونه مرتب ميخنديد وقتي با من صحبت ميکرد)
    پسره سياه پوست گفت هر چي بخوام بهم ميدي؟
    گفتم هرچي که بخواي
    گفت هر چي بخوام؟
    گفتم آره هر چي که بخواي بهت ميدم
    من به ?? کشور افريقايي وام دادم به اندازه تمام اونا به تو ميبخشم
    گفت آقاي بيل گيتس نميتوني جبران کني
    پرسيدم واسه چي نميتونم جبران کنم؟
    پسره سياه پوست گفت که :فرق من با تو در اينه که من در اوج نداشتنم به تو
    بخشيدم ولي تو تو اوج داشتنت ميخواي به من ببخشي و اين چيزي رو جبران نميکنه
    بيل گيتس ميگه همواره احساس ميکنم ثروتمند تر از من کسي نيست جز اين جوان ??
    ساله مسلمان سياه پوست



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:163 | امتياز به پست: داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي داستاني-واقعي-از-مسلماني-واقعي نتيجه: 313 امتياز توسط 109 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 26/03/1392 ساعت 13:58 | نظرات(0)

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:133 | امتياز به پست: فقر فقر فقر فقر فقر نتيجه: 385 امتياز توسط 130 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 22/03/1392 ساعت 13:39 | نظرات(0)

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!



موضوعات:حکایت عاشقانه ,

منبع: | بازديد از پست:176 | امتياز به پست: حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن حرف-دلتو-بزن نتيجه: 369 امتياز توسط 122 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 22/03/1392 ساعت 13:26 | نظرات(0)

 ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...



موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:161 | امتياز به پست: هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن هيچوقت-زود-قضاوت-نكن نتيجه: 373 امتياز توسط 122 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 22/03/1392 ساعت 13:12 | نظرات(0)

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام
همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...



موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:174 | امتياز به پست: برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس برنامه-نويس-و-مهندس نتيجه: 305 امتياز توسط 102 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 07/02/1392 ساعت 20:05 | نظرات(0)

یه شب سه نفر برای خوش گذرونی میرن بیرون .... و حسابی مشروب میخورن و مست میکنن ... فرداش وقتی بیدار میشن توی زندان بودن ...
در حالی که هیچی یادشون نمیومده اینو میفهمن که به اعدام روی صندلی الکتریکی محکوم شدن ....
نوبتِ نفر اول میشه که بشینه روی صندلی. وقتی میشینه میگه : من توی دانشگاه , رشته خداشناسی خوندم و به قدرت بی پایان خدا اعتقاد دارم .... میدونم که خدا نمیذاره آدم بیگناه مجازات بشه ....
کلید برق رو میزنن ... ولی هیچ اتفاقی نمیفته ....
به بی گناهیش ایمان میارن و آزادش میکنن ...
نفر دوم میشینه روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه حقوق خوندم ....
به عدالت ایمان دارم و میدونم واسه آدم بی گناه اتفاقی نمیفته ...
کلید برق رو میزنن و هیچ اتفاقی نمیفته ...
به بی گناهی اون هم اعتقاد میارن و آزادش میکنن ....
نفر سوم میاد روی صندلی و میگه : من توی دانشگاه , رشته برق درس خوندم و به شما میگم که وقتی این دو تا کابل به هم وصل نباشن هیچ برقی وصل نمیشه به صندلی



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:158 | امتياز به پست: ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه ماجراي-سه-بيگناه نتيجه: 350 امتياز توسط 116 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 07/02/1392 ساعت 19:57 | نظرات(0)

در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مردى بود كه هميشه توكل به خدا مى كرد و غالبا براى تجارت از شام به مدينه مى آمد، يك روز دزدى ، راه بر اين مرد تاجر گرفت و شمشيرش را به قصد كشتن وى بركشيد.
تاجر گفت : اى دزد! اگر مقصود تو مال من است حاضرم مالم را در اختيار تو بگذارم ولى مرا نكش . دزد گفت : تو را بايد بكشم ، اگر اين كار را نكنم ، اسرار مرا فاش خواهى كرد.
تاجر كه فهميد كه كشته خواهد شد، به دزد گفت : پس به من مهلت بده تا دو ركعت نماز بخوانم ، دزد قبول كرد، تاجر مشغول نماز شد و دست به سوى آسمان بلند نمود، عرض كرد: خدايا از پيغمبر تو شنيدم كه فرمود: هر كس ‍ به خدا توكل كند و نام تو را ذكر كند در امان و سلامت خواهد ماند.
بنابر اين در اين صحرا يار و ياورى جز تو ندارم و به كرم تو اميدوارم چون اين كلمات را بر زبان جارى ساخت و خود را به درياى توكل انداخت ، ناگهان شخصى با عمامه سبز در حالى كه سوار بر اسبى سفيد بود ظاهر گشت ، دزد، تاجر را رها كرد و به سوى آن سوار رفت آن شخص با يك ضربه شمشير، دزد را به دو نيم كرد و او را از بين برد، سپس با كمال خوشروئى به نزد تاجر آمد و گفت :
اى كسى كه به خدا توكل كردى ! دشمن تو را كشتم و خداى متعال تو را از شر او راحت كرد.
تاجر گفت : تو چه كسى هستى كه مرا در اين بيابان يارى نمودى ؟
گفت : من توكل و اخلاص تو هستم كه حق تعالى مرا به صورت ملكى آفريده ، در آسمان بودم كه جبرئيل به من گفت : صاحب خود را درياب و دشمن او را هلاك نما، براى همين من فورا براى تو به زمين آمدم ، در اين موقع تاجر به سجده افتاد و شكر الهى را بجا آورد آن سوار غايب شد و تاجر به مدينه آمد واقعه را با جناب رسول الله عرض نمود، حضرت فرمودند: آرى توكل اين چنين است ، توكل ، انسان را به اوج سعادت مى رساند و درجه متوكل به اندازه انبيا و اوليا و شهداست و نتيجه توكل ، هماى رستگارى و تقرب به خداست .



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:327 | امتياز به پست: هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند هر-كس-به-خدا-توكل-كند-در-امان-خواهد-ماند نتيجه: 478 امتياز توسط 165 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 11/12/1391 ساعت 20:11 | نظرات(0)

مراسم حج فرا رسيده بود، امام صادق (عليه السلام) در مكه بودند، و مسلمانان از مقام علمى آن حضرت بهره مند مى شدند، عده بسيارى در مسجد الحرام به محضرش آمده و احكام الهى و مسائل حج و تفسير آيات قرآن را از آن حضرت : مى آموخنتد.
چند نفر از ماديون كه منكر خدا بودند، مانند: ابن ابى العو جاء، ابن طالوت ، ابن اءعمى ، ابن مقفع با چند تن ديگر به مسجد الحرام آمدند و جلسه خصوصى داشتند، اين گروه به ((ابن ابى العوجاء)) گفتند: آيا مى توانى با غلط اندازى ، اين مرد ((اشاره به امام صادق (عليه السلام) را كه در آنجا نشسته محكوم كنى ؟ و با طرح سوال پيچده اى كارى كنى كه از پاسخ به آن درمانده گردد و نزد آنانكه در حضورش هستند، سرافكنده و رسوا شود زيرا تو خود مى بينى كه مردم دلباخته او شده اند، و او به عنوان علامه زمان ، معروف گشته است .
ابن ابى العوجاء گفت : آرى پيشنهاد شما را مى پذيرم ، همان وقت برخواست و مردم را شكافت و به پيشنهاد و به پيش رفت و جلو امام صادق (عليه السلام) نشست و سوال خود را پس از كسب اجازه ، چنين مطرح كرد:
تا كى اين خرمنگاه ((اشاره به كعبه)) را با پاى خود مى كوبيد، و به اين سنگ پناه مى بريد، و اين خانه اى را كه از آجر و كلوخ بالا رفته مى پرستيد و مانند شترى كه رم كند، كنار آن جست و خيز مى كنيد، هر كس در اين باره بينديشد مى فهمد كه در اين كار شما، حكيمانه نيست ، فلسفه اين كار را برايم بيان كن ، چرا كه تو و پدرت اساس و پايه اين اين برنامه هستيد؟!
امام صادق (عليه السلام) پس از بياناتى فرمودند: ((اين كعبه ، خانه اى است كه خداوند بندگانش را براى پرستش خود، به اين خانه دعوت كرده است تا با آمدن به اينجا، آنها را در مقدار اطاعتشان بيازمايد، از اين رو آنان را به تجليل از اين مكان مقدس فرا خوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته و اين مكان مقدس فراخوانده ، و آن را قبله گاهشان ساخته است و اين خانه مركزى براى كسب خشنودى خدا، و راهى است كه انسانها را به سر منزل مقصود مى رساند. خداوند دو هزار سال قبل از گستردن زمين ((و بيرون آمدن آن از آب)) آن را آفريده ، پس سزاوارترين كسى كه بايد از اوامر او پيروى كرد، و از محرمات او دورى جست ، آن خدايى است كه ارواح و صورتها را آفريد.
ابن ابى العوجاء گفت : شما از شخصى كه غايب و ناديده است ((يعنى خدا)) سخن به ميان آورى و او را تكيه گاه سخن خود قرار دادى ((و اين كار براى قانع كردن طرف ، كافى نيست)).
امام صادق (عليه السلام) فرمودند: خدا هرگز غايب نيست ، همه چيز از آثار اوست و شاهد بر او مى باشد و او از رگ گردن به انسان نزديكتر است .
امام صادق (عليه السلام) آنچنان نشانه هاى خداشناسى را براى او تشريح كردند، كه حيران و مبهوت شد.
آنگاه امام (عليه السلام) فرمودند: همان خدا توسط پيغمبرش ، كعبه را قبله گاه مسلمانان ساخته ، و پرستشگاه يكتا پرستان قرار داده است .
پاسخهاى امام ، آنچنان ابن ابى العوجاء را حيران و ساكت كرد كه نزد ياران خود آمد و گفت : من به شما گفتم ، فرشى برايم بگسترانيد كه زير دست من باشد ولى شما مرا به اخگرى سوزان افكنديد.
يعنى من از شما خواستم كه مرا با كسى به مناظره واداريد كه مقهور من گردد ولى شما مرا در چنبره چنين دانشمندى قرار داديد كه مقهور او شدم .
ابن ابى العوجاء گفت : آيا چنين حرفى به من زنيد، همانا او ((امام صادق (عليه السلام)) فرزند آن كسى است ((پيامبر)) كه سر اين مردم ((اشاره به حاجيان)) را به ((عنوان يكى از دستورهاى حج)) تراشيده است .



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:293 | امتياز به پست: خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست خدا-هرگز-غایب-نیست نتيجه: 520 امتياز توسط 175 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 11/12/1391 ساعت 20:06 | نظرات(0)

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است…

به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو…

« ابتدا در فاصله ۴ متری او بایست و با صدای معمولی، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله ۳ متری تکرار کن. بعد در ۲ متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد. »

آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود ۴ متر است. بگذار امتحان کنم.

سپس با صدای معمولی از همسرش پرسید:

« عزیزم ، شام چی داریم؟ »

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت:

« عزیزم شام چی داریم؟ »

و همسرش گفت:

« مگه کری؟! » برای چهارمین بار میگم: « خوراک مرغ » !!



موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:221 | امتياز به پست: سمعک سمعک سمعک سمعک سمعک نتيجه: 461 امتياز توسط 150 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 02/12/1391 ساعت 18:23 | نظرات(0)

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:265 | امتياز به پست: تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون تاجر-میمون نتيجه: 517 امتياز توسط 175 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 02/12/1391 ساعت 18:21 | نظرات(0)

روزي روزگاري،طاووس و لاک پشتي بودن که دوستاي خوبي براي هم بودن.طاووس نزديک درخت کنار رودي که لاک پشت زندگي مي کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اينکه طاووس نزديک رودخانه آبي مي خورد ، براي سرگرم کردن دوستش مي رقصيد. از بدشانسی يک روز ، يک شکارچي پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگين، از شکارچي اش خواهش کرد که بهش اجازه بده از لاک پشت خداحافظي کنه.شکارچي خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پيش لاک پشت برد. لاک پشت از اين که ميديد دوستش اسير شده خيلي ناراحت شد.اون از شکارچي خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هديه اي باارزش رها کنه. شکارچي قبول کرد.بعد، لاک پشت داخل آب شيرجه زد و بعد از لحظه اي با مرواريدي زيبا بيرون اومد. شکارچي که از ديدن اين کار لاک پشت متحير شده بود فوري اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهي بعد از اين ماجرا، مرد حريص برگشت و به لاک پشت گفت که براي آزادي پرنده ، چيز کمي گرفته و تهديد کرد که دوباره طاووس رو اسير ميکنه مگه اينکه مرواريد ديگه اي شبيه مرواريد قبلي بگيره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصيحت کرده بود براي آزاد بودن ، به جنگل دوردستي بره ،خيلي از دست مرد حريص، عصباني شد.لاک پشت گفت:بسيار خوب، اگه اصرار داري مرواريد ديگه اي شبيه قبلي داشته باشي، مرواريد رو به من بده تا عين اونو برات پيدا کنم. شکارچي به خاطر طمعش ،مرواريد رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحاليکه با شنا کردن از مرد دور مي شد گفت: من نادان نيستم که يکي بگيرم و دوتا پس بدم. بعد بدون اينکه حتي يه مرواريد به شکارچي بده، در آب ناپديد شد.

__________________



موضوعات:پندآموز ,

منبع: | بازديد از پست:293 | امتياز به پست: طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت طاووس-و-لاک-پشت نتيجه: 567 امتياز توسط 185 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 02/12/1391 ساعت 17:34 | نظرات(0)

گويند در بصره آتش سوزى شد و خانه ها سوخت ، تنها يك خانه در وسط بصره سالم ماند.
ابو موسى اشعرى در آن زمان حاكم بصره بود، او را از اين حادثه بزرگ با خبر كردند.
ابو موسى صاحب خانه را خواست و به او گفت : چرا خانه ات نسوخت ؟
گفت : من خداوند را قسم داده ام كه آن را نسوزاند!
ابو موسى گفت : من از پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم كه در امت من قومى هستند كه اگر خدا را قسم بدهند به خواسته خود مى رسند.

گفته اند در بصره آتش سوزى شد، شخصى به نام ((ابو عبده)) در بين آتشها رفت و آمد مى كرد.
امير بصيره به او گفت : آتش تو را نمى سوزاند؟
گفت : من خدا را قسم داده ام كه آتش مرا نسوزاند.
امير گفت : پس برو آتش را خاموش كن .
او به ميان آتش رفت و توانست آن را مهار كند



موضوعات:داستان کوتاه ,

منبع: | بازديد از پست:293 | امتياز به پست: دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره دو-قضیه-در-بصره نتيجه: 474 امتياز توسط 158 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 29/11/1391 ساعت 19:36 | نظرات(0)

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا نام کتاب : طلسم خاکستری

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا نویسنده : فاطمه اشکو

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا حجم کتاب : ۲٫۱۸ مگا بایت

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا تعداد صفحات : ۲۴۷

خلاصه کتاب :


از زبان نویسنده:

تا حالا شده باکسی برخورد داشته باشین که مغروره و حاضر به پذیرفتن هیچ عشقی نیست؟…
حالا همون انسان ممکنه با دیدن یه نفرغرورش کم کم و به ندرت شروع به نزول کنه…!
خوب این داستان در همین مورده …
این داستان از زبون شخصیت اول داستان که از قضا دخترم هست گفته شده،اسمش الساست .. تو یک خوانواده ی ۵ نفری با دو داداش و بابای فوق العاده سخت گیری زندگی میکنه…کارشناسی ارشد قبول میشه و وارد دانشگاه با  روحیه ی جدید میشه…وارد شدنش با وارد شدن یه شخصیت هم تراز خودش از لحاظ اخلاقی نه مالی روبه رو میشه که…..


رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا قالب کتاب : PDF

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا پسورد : www.98ia.com

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا منبع : wWw.98iA.Com

رمان ایرانی و عاشقانه طلسم خاکستری | ((fatemeh ashkoo)) کاربر انجمن نودهشتیا با تشکر از فاطمه اشکو عزیز بابت نوشتن این داستان زیبا .


 



موضوعات:حکایت عاشقانه ,

منبع: | بازديد از پست:279 | امتياز به پست: رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری رمان-ایرانی-و-عاشقانه-طلسم-خاکستری نتيجه: 479 امتياز توسط 155 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 27/11/1391 ساعت 14:37 | نظرات(0)

زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟
قرآن.
- از کجای قرآن؟
- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد.
سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد.
نادر گفت: چر ا نمی گیری؟
گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.
نادر گفت: به او بگو نادر داده است.
پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند.
می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد.
حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.
از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد



موضوعات:طنز ,

منبع: | بازديد از پست:265 | امتياز به پست: شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- شگرد-پسرک-در-مقابل-نادر-شاه---- نتيجه: 473 امتياز توسط 152 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 27/11/1391 ساعت 11:10 | نظرات(0)

حاتم اصم كه يكى از زهاد عصر خويش بود، مردى بود فقير و عائله دار كه به سختى زندگيش را اداره مى كرد، اما اعتقاد فوق العاده به خدا داشت شبى با رفقاى خود نشسته بود، صحبت حج و زيارت خانه خدا به ميان آمد شوق زيارت به دلش افتاد به منزلش مراجعت كرد، زن و بچه هايش را اطراف خود جمع نمود و مقصدش را براى آنها بيان كرد و گفت : اگر شما با من موافقت كنيد كه به زيارت خانه خدا بروم ، من براى شما دعا خواهم كرد.
زنش گفت :
تو با اين حال فقر و تنگدستى و اين عائله زياد كجا مى خواهى بروى ؟ زيارت بيت الله بر كسى واجب است ، كه غنى و ثروتمند باشد، بچه ها هم گرفتار مادرشان را تصديق كردند، جز يك دختر كودك كه شيرين زبانى كرده و گفت : چه مى شود اگر شما به پدرم اجازه دهيد؟ بگذاريد هر كجا مى خواهد برود، روزى دهنده ما خدا است ، خداى متعال قدرت دارد، روزى را به وسيله ديگرى به ما برساند.
از گفتار اين دخترك همه متذكر شده ، و او را تصديق كردند و اجازه دادند كه پدرشان به خانه خدا برود.
حاتم مسرور و خوشحال شد و اسباب سفر را فراهم كرد وبا كاروان حج حركت نمود، از آن طرف همسايگان به منزل او آمدند و زبان به ملامت خانواده اش گشودند كه چرا با اين فقر و تهى دستى گذاشتيد كه پدرتان به سفر برود، چند ماه اين مسافرت طول خواهد كشيد شما از كجا مخارج زندگى را تاءمين مى كنيد؟
همه بچه ها گناه را بار گردن دختر كوچك كردند و او را ملامت نمودند كه اگر تو سخن نگفته بودى و زبانت را كنترل مى كردى ما اجازه نمى داديم پدر به مسافرت برود، دختر متاءثر شد و اشكهايش جارى گرديد سر به سوى آسمان بلند كرد، دستها را به دعا برداشت و گفت پروردگارا اينان به فضل و كرم تو عادت كرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بوده اند، تو آنها را ضايع مگردان و مراهم در نزد آنها شرمنده مكن در حاليكه آنها متحير نشسته بودند و فكر مى كردند از كجا قوتى بدست آورند.
اتفاقا حاكم شهر از شكار بر مى گشت ، تشنگى بر او غلبه كرده ، جمعى از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بياورند، آنها در خانه را كوبيدند، زن حاتم پشت در آمد، پرسيد چه كار داريد، گفتند: امير درب منزل ايستاده مقدارى از شما آب مى خواهد، زن با حال بهت به آسمان نگاه كرده گفت :
پروردگارا! ديشب گرسنه به سر برديم و امروز امير به ما محتاج شده و از ما آب مى طلبد.
زن ظرفى را پر از آب كرده نزد امير آورد و از سفالين بودن ظرف غذر خواهى نمود.
امير از همراهان پرسيد: اينجا منزل كيست ؟
گفتند: منزل حاتم اصم ، يكى از زهاد اين شهر است ، شنيده ايم او به مسافرت بيت الله رفته و خانوده اش به سختى زندگى مى كنند.
امير گفت : ما به اينها زحمت داديم و از آنها آب خواستيم ، از مروت و مردانگى دور است كه امثال ما به اين مردم مستمند و ضعيف زحمت دهند و بارشان به دوش آنها بگذارند.
امير اين بگفت و كمربند زرين خود را باز نموده به داخل منزل افكند و به همراهانش گفت : كسى كه مرا دوست دارد، كمربند خود را به داخل منزل بيندازد، همه همراهان كمربندهاى زرين را باز كرده و به داخل منزل افكندند، موقعى كه خواستند برگردند، امير گفت :
دورد خدا بر شما خانواده باد! الان وزير من قيمت كمربندها را براى شما مى آورد و آنها با مى برد، خداحافظى كرده و رفتند چند لحظه اى طول نكشيد كه وزير برگشت و پول كمربندها را آورد و آنها با تحويل گرفت ، چون دخترك اين جريان را مشاهده كرد به گريه افتاد از او پرسيدند، چرا گريه مى كنى ؟ بايد خوشحال باشى ، زيرا خداى متعال به لطف خود، به ما وسعت داده است ، دختر گفت :
گريه ام براى آن كه ما ديشب گرسنه سر بر بالش گذارديم ، و مخلوقى بسوى ما يك نظر انداخت ، ما را بى نياز ساخت ، پس هرگاه خداى مهربان بسوى ما نظر افكند آنى ما را وا نخواهد گذارد، بعد براى پدرش دعا كرد، پروردگار! همچنانكه به ما نظر مرحمت فرمودى و كار ما را اصلاح كردى نظرى بسوى پدر ما كن و كار او را اصلاح فرما.



موضوعات:پندآموز ,

منبع:سایت غدیر | بازديد از پست:332 | امتياز به پست: حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم حاتم-اصم نتيجه: 551 امتياز توسط 177 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 20/11/1391 ساعت 19:27 | نظرات(0)

بزرگى را پرسيدند، بندگى چيست ؟
گفت : بندگى آن است كه خداوند را در همه حال خداوند خود دانى و خود را به همه حال و به همه وجود بنده خوانى و بر بساط عبوديت هيچ كس ‍ بهتر از عيسى (عليه السلام) قدم نگذاشت ، چون گفت : من بنده خدايم اى برادر بنده بودن چيزى است و بندگى كردن چيز ديگر.
اگر بنده بودن و بندگى كردن يكى بود هرگز ابليس را رو سياه نمى كردند و به خنجر ((لعنت)) مجروح نكرده بودند.

مى كند  زلفت  منادى بر در دلهاى كه من       گوهر خورشيد در دامان شب گم كرده ام

گــــوهــر  يكتــاى  بحــر دودمان   دانشـــم       ليكن از ننگ سرافرازى ، لقب گم كرده ام

اى بهائى تاكه گشتم ساكن صحراى عشق     در  ره  طاعت ، سر  راه طلب گم كرده ام

 



موضوعات:پندآموز ,

منبع:سایت غدیر | بازديد از پست:356 | امتياز به پست: -در-همه-حال-خداوند-را-خداوند-خود-دانى -در-همه-حال-خداوند-را-خداوند-خود-دانى -در-همه-حال-خداوند-را-خداوند-خود-دانى -در-همه-حال-خداوند-را-خداوند-خود-دانى -در-همه-حال-خداوند-را-خداوند-خود-دانى نتيجه: 522 امتياز توسط 167 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 17/11/1391 ساعت 18:23 | نظرات(0)

امام صادق (عليه السلام) فرمودند: خداوند به حضرت داود (عليه السلام) وحى كرد:
برو به فلان زن دختر ((اوس)) كه نامش خلاوه است مژده بهشت بده و او را آگاه كن كه تو در بهشت همنشين او هستى .
حضرت داود (عليه السلام) به خانه آن زن رفت و در خانه را زد.
زن از خانه بيرون آمد تا حضرت را ديد گفت :
آيا در مورد من وحى رسيده است كه به خانه من آمده اى ؟
حضرت داود (عليه السلام) فرمود: آرى .
زن گفت : آن چيست ؟
حضرت داود فرمود: آن وحى الهى است در فضيلت تو.
زن گفت : او من نيستم ، شايد زنى همنام من باشد، چون من لياقت آن را ندارم .
حضرت داود فرمود: آن زن تو هستى .
زن گفت : به خدا كارى كه مرا به چنين موفقيت رسانده باشد از خود نمى بينم .
حضرت داود (عليه السلام) به او فرمودند: اندكى از زندگى خود را برايم بگو.
زن گفت : هر درد و زيان و رنجى به من مى رسد صبر مى كنم و صبر كردم حتى از خدا نخواستم آن را برطرف سازد و براى صبرم پاداش نخواستم و همواره شكر خدا را نمودم .
حضرت فرمودند: به او گفتم به همين خاطر به چنين مقامى رسيدى .



موضوعات:پندآموز ,

منبع:سایت غدیر | بازديد از پست:270 | امتياز به پست: آن-زن-همنشين-حضرت-داود-است آن-زن-همنشين-حضرت-داود-است آن-زن-همنشين-حضرت-داود-است آن-زن-همنشين-حضرت-داود-است آن-زن-همنشين-حضرت-داود-است نتيجه: 486 امتياز توسط 167 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 14/11/1391 ساعت 17:56 | نظرات(0)

هارون الرشيد به بهلول گفت : مى خواهم كه روزى تو را مقرر كنم ، تا فكرت آسوده باشد.
بهول گفت : مانعى ندارد ولى سه عيب داد.
اول : نمى دانى به چه چيزى محتاجم ، تا مهيا كنى .
دوم : نمى دانى چه وقت مى خواهم .
سوم : نمى دانى چه قدر مى خواهم ولى خداوند اينها را مى داند، با اين تفاوت كه اگر خطائى از من سر بزند تو حقوقم را قطع خواهى كرد، ولى خداوند هرگز روزى بندگانش را قطع نخواهد كرد.



موضوعات:پندآموز ,

منبع:سایت غدیر | بازديد از پست:277 | امتياز به پست: خدا-اينها-را-مى-داند خدا-اينها-را-مى-داند خدا-اينها-را-مى-داند خدا-اينها-را-مى-داند خدا-اينها-را-مى-داند نتيجه: 485 امتياز توسط 163 نفر
ارسال شده توسط عنایت در تاريخ 14/11/1391 ساعت 17:53 | نظرات(0)
 

 


داستان کوتاه
داستان کوتاه